مرد سراسیمه و نگران دور تا دور چادر می چرخید و با هر صدای فریاد هراسناک به سمت درب چادر حمله ور می شد اما پیر زن با همان نگاه همیشگی مانع وردودش می شد، مرد طاقتش را از دست داد و با هر صدای فریاد داخل چادر او نیز فریادی می زد. پیرزن به آسمان نگاه کرد و خوشحال شد، اما مرد غضبناک تر و نگرانتر می شد.

پیرزن مردِ نگران را هراه خود به بالای دره ای که چادر ها در ان واقع شده بودند برد، روی سنگی نشست، موهای بافته ای سفیدش را نوازش کرد و از مرد خواست که بنشیند و به انتهای افق بنگرد. و شروع کرد به نقل یک افسانه:

- می گویند هر گاه می خواهد دختری در قبیله به دنیا بیاید،در انتهای افق این دره خداوند انوار مهربانیش را برای این سرزمین می گستراند و شفق های قطبی پدیدار می شوند، و هر گاه پسری در حال دنیا آمدن باشد. خداوند خرسی نیرومند را به کنار رودخانه هدایت می کند. خرس با دیدن شفق قطبی روی دوپا می نشیند و از خدا می خواهد شفق های قطبی را به تسخیر خرس در آورد. اما خداوند نمی پذیرد، خرس علتش را می پرسد . خداوند در جواب می گوید:” تو نیرومندی، ادمیان با نکاه کردن به تو نیروی از دست رفته شان را تجسم می کنند و چه ازین بالاتر برای تو که قوت ادمیان این سرزمین باشی، اما کسانی هستند که نیروی قلبشان از نیروی بدنشان قویتر است، انها زیباییهایی نیروی تو را می بینند ، نه ضعف های نیرومندیشان را، انها به شفق های قطبی خیره می شوندو دیدگانشان آسمان را می نگرد نه زمین را. ظرافت این انوار در چنگال های تو نخواهد گنجید، این انوار دستان و قلبی طریف را می طلبد، و چه کسی بهتر از دختران این سرزمین که به دنیا می آیند. خرس چیزی نگفت . چنگال هایش را به طرف اسمان پرتاب کرد و فهمید انوار شفق های قطبی در میان چنگال هایش گم می شوند.”

مرد ارام شد و به شفق های قطبی نگریست.دلش می خواست زودتر خبر به دنیا اوردن یک دختر را به او بدهند. زیرا او نیز دستهایش را به اسمان پرتاب کرد ااما انوار شفق های قطبی در دستهای بزرگش گم می شدند.

اقتباس از سایت دکتر شیری(متاسفانه نمیدونم چه مشکلی در کجا پیش اومده که نمی تونم لینکش رو بذارم)


+ نوشته شده توسط چشم بسته در پنجشنبه 21 شهریور1392 و ساعت 4:40 بعد از ظهر |

مادربزرگ می گفت: دل هر آدمی دری دارد . . .

می گفت: باید بازکنی در ِ دلت را رویِ لبخندآدمها.

می گفت: هر کدام از این درها یک کلید بیشتر ندارند. . .

می گفت : کلید ِ دل آدم دست خود ِ آدم نیست. . .  

می گفت:  انگاری کلیدها را دم ِ خلقت پخش کرده اند بین آدمها هر کسی یکی برداشته برای خودش.

 می گفت: بلند شو  برو  بگرد . . . بگرد ببین کلید قلب کیست توی دستهایت ، ببین کلید قلبت کجاست؟

+ نوشته شده توسط چشم بسته در شنبه 9 شهریور1392 و ساعت 9:6 بعد از ظهر |

روزی در شهری که عیسی مسیح زندگی میکرد سیل جاری شد!!! تمام مردم شهر گریختند. در آن زمان عیسی مسیح کودکی خوردسال بود . او نیز همراه مردم شروع به دویدن کرد. همه رفتند و رفتند تا به رودی طغیان کرده رسیدند. مسیح نزدیک رود ایستاد و مردم را نظاره کرد که چطور از ترس آب به آب پناه میبرند و چطور دارایی های خود را روی دست میگیرند در حالیکه خود به زیر آب میروند. در این بین مردی بلند قامت با اندامی ورزیده را دید که مدام از عرض رود را طی میکند . . . گاهی پیری را به دوش میگیرد و گاهی افسار قاطر از آب ترسیده را و گاهی اموال مردم را.
شاید نگاه مسیح ، آن مرد را به نزدش کشاند و شاید هم دیدن یک کودک تنها و بی پناه. مرد به نزدیک شد و گفت : "فرزندم می خواهی از آب رد شوی؟ بیا و روی شانه های من سوار شو."
مسیح به او گفت : تو نمی توانی بار من را به دوش بکشی!!
مرد در حالی که سعی میکرد حرفی از قدرت خود و کارهای شگرفی که تا به حال انجام داده نزند، متواضعانه گفت : من سعی خود را میکنم، بیا به شانه های من سوار شو، عمق آب برای تو زیاد است. هم زمان که این جمله را میگفت، مسیح را روی دستانش بلند کرد و روی شانه گذاشت.
همین که مسیح روی شانه اش نشست احساس کرد تا بحال سنگین تر از این بار را روی شانه قرار نداده است.
اولین قدم . . . به سختی
دومین قدم . . . زانوان خم شد
سومین قدم . . . خستگی مفرد
چهارمین قدم . . . به قفا نگاه کرد، اندکی از ساحل دور شده بود پس چرا این چنین ناتوان شده؟
. . . . . . . .
. . . . . . . .
. . . . . . . .
. . . . . . . .
به عمیق ترین نقطه عرض رود رسیدند . . . این را از رفت و آمد های قبلی اش می دانست.
دیگر نمی شد . . . . حتی یک قدم دیگر!!! چرا این کودک خوردسال هر لحظه سنگین تر میشود؟ این سنگین تر شدن وقتی ثابت ایستاده بیشتر حس می شود! اما چرا؟ دیگر نیمتوانست قدم از قدم بردارد. دیگر مهم نبود مردم ببینند کسی که به راحتی یک الاغ با بارش را بلند می کند، از پس بلند کردن کودک بر نیامده. دیگر مهم نبود مردم با چشمانی پر امید به او نگاه نکنند. تنها چیزی که مهم بود به سلامت رسیدن کودک به ساحل امن بود . . . این کودک سنگین و دوست داشتنی. او جرات نکرد قدم بعدی را برداد زیرا پایش آنقدر سست شده بود که بیم سقوط در آب می رفت.
"خداوندا . . . ای خدای موسی و قوم بنی اسرائیل به من نیز چون موسی کمک کن ، همان ‌طور که به موسی در رد شدن از عرض رود کمک کردی . . . خداوندا، در این لحظه و در این میان آب و همراه بار بسیار سنگین بر شانه، هیچ کس جز تو صدایم را نمی شنود . . . خداوندا کمکم کن."
ناگهان توان به جسم اش و امید به نجات آن کودک به روحش او بازگشت . . . قدم های بعد را به سنگینی قدم های قبلی بر می داشت اما در دل باور داشت که این کودک به سلامت ساحل خواهد رسید.
به ساحل که رسیدندد، کودک را به سلامت که زمین گذاشت . . . خودش روی زمین افتاد و از هوش رفت. چشمانش را که باز کرد صورت معصوم و پر از قدردانی مسیح را دید. پرسید " تو کیستی؟" مسیح گفت :" من عیسی مسیح ، فرستاده خدا هستم. تو مرد با ایمانی هستی که توانستی مسیح را به شانه بکشی و به منزل برسانی"
بار روی دوش شما چیست؟ به ساحل می رسد؟

+ نوشته شده توسط چشم بسته در یکشنبه 3 شهریور1392 و ساعت 9:20 بعد از ظهر |
سلام دوستان

خیلی وقته نبودم... کلاً نبودم...حتی دورن خومم نبودم!!

 
این روزها سخاوت باد صبا کم است
یعنی،خبر ز سوی تو -این روزها-کم است

 
اینجا-کنار پنجره-تنها نشسته ام
در کوچه ای که عابر درد آشنا، کم است

 
من دفتری پر از غزلم ناب ناب ناب
چشمی که عاشقانه بخواند مرا ،کم است

 
باز آ!ببین که بی تو در این شهر پر ملال
احساس ،عشق،عاطفه،یا نیست یا کم است

 
اقرار می کنم که در این جا-بدون تو-
حتی برای آه کشیدن ،هوا کم است

 
دل در جواب زمزمه های "بمان"من
می گفت"می روم"که در این سینه جا کم است

 
غیر از خدا ،که را بپرستم ؟تو را تو را
حس می کنم برای دلم یک خدا کم است...
 
+ نوشته شده توسط چشم بسته در دوشنبه 7 اسفند1391 و ساعت 9:53 بعد از ظهر |

در آستانهء ولادت آخرين اميد رهايي...

ريشهء سرو جوان با خاك، صحبت مي كند / از عذاب تشنگي با وي شكايت مي كند

با زبان خشك برگش، بيد مي گويد كه : آه / ابر هم دارد به باغ ما خيانت مي كند

اين خيانت نيست-گويد نارون با پوزخند- / ابر دارد به اجاق پير خدمت مي كند!

باد هم دردانه مي پيچد به گرد ساقه اي / ساقه زان همبستگي، احساس جرات مي كند

تن به نزد ساقه اي خشكيده چون خود مي كشد / تا بگويد كه : تبر، اين جا حكومت مي كند

هيچ مي داني؟ خبر داري؟ رفيقت سوخته! / كه عطش با آتش سوزنده وصلت مي كند؟

جوي خشك و بركهء خالي حكايت مي كنند: / تشنگي امسال هم دارد قيامت مي كند

هر درختي را مي خشكاند از بن، تشنگي / تيشه در بين اجاق و كوره، قسمت مي كند

باغبان ما-شريك دزد و يار قافله- / ايستاده است و بر اين غارت،نظارت مي كند

ساقهء دوم نمي گويد جواب اولي / از طنين گفته هاي خويش وحشت مي كند

-هر گره در ساقه ها گوشي است-مي گويد به خود / و سپس لرزان به جاي خويش رجعت مي كند  

+ نوشته شده توسط چشم بسته در سه شنبه 13 تیر1391 و ساعت 2:10 بعد از ظهر |
سلام دوستان

در اسفند سال 85 مطلبي رو در وبلاگ گذاشتم به اسم " شهر هرت" امشب كه داشتن يه نگاهي به مطالب وبلاگ از اول تا كنون مي انداختم. خالي از لطف نديدم اين مطلب رو ...

و باز شهر هرت

شهر هرت جایی است که  که رنگهای رنگین کمان مکروه هستند و رنگ سیاه مستحب...

شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند وبعد همدیگر را می شناسند...

شهر هرت جایی است که همه بد هستند مگر این که خلافش ثابت بشه ...

شهر هرت جایی است که دوستت بعد از شنیدن حرفهایت می گوید که دوباره لاف زدی؟...

شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند...

شهر هرت جایی است که درختان علل اصلی ترافیک هستند و بریده می شوند تا ماشین ها راحتتر حرکت کنند

شهر هرت جایی است که کودکان زاییده می شوند تا عقده های پدر و مادرشان را درمان کنند...

شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنان خود می گیرند ولی حوصله ی ۵ دقیقه قدم زدن با همسرانشان را ندارند...

شهر هرت جایی است که همه با هم مساوی هستند ولی بعضی ها مساویتر...

شهر هرت جایی است که با میلیادها پول و بعد از چندین ماه فقط می توان برای مردم مصیبت زده چند چادر بر پا کرد...

شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکوم است...

شهر هرت جایی است که وقتی می روی مدرسه کیفت را می گردند مبادا آینه داشته باشی...

شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه ، ابلهانه، مزخرف و... است...

شهر هرت جایی است که وقتی از یک دختر می پرسند می خواهی با این آقا زندگی کنی جواب می دهد : نمی دانم هر چی بابام بگه ...

شهر هرت جایی است که وقتی می خواهی ازدواج کنی ۵۰۰ نفر را باید دعوت کنی ، شام بدهی تا بعدن پشت سرت کلی از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسیت حرف بزنند...

شهر هرت جایی اشت که نمی شود رفت پشت بامش مگر این که از یک طرفش بیافتی پایین...

شهر هرت جایی است که ..........

شهر هرت جایی است که...........

شهر هرت جایی است که..........

شهر هرت جایی است که.........

شهر هرت جایی است که...........

شهر هرت جایی است که ..........

خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط چشم بسته در دوشنبه 8 خرداد1391 و ساعت 0:38 قبل از ظهر |
 
گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند. یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده. تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد. قطار در حال آمدن بود ، و سوزن بان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد. سوزن بان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و  از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.
بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک را انتخابی درست فرض کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه جامعه شناسی  چطور... ؟
در این تصمیم، آن 1 کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (3 کودک دیگر) که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک، بازی کنند، قربانی می شود.
این نوع معضل هر روز در اطراف ما، در جامعه ما و در سیاست ما اتفاق می افتد. اقلیت قربانی اکثریت احمق و یا نادان می شوند.
کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت. کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد.
آن کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن 3 کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن کار اشتباه گرفته بودند شد. اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی گناه وعاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن 3 کودک احمق نبود.
مسافران قطار را می توان افراد جامعۀ امروزی خودمان فرض نمود که بخاطر یک عده ای اقلیت، زندگی و عمرشان تباه می شود و آن یک فرد آگاه هم که در دم کشته می شود و تنها آدم های کودن و نادانی که با حماقت خود یک جامعه را فنا نموده اند و مخالفشانش را هم بدست دیگری از بین برده اند زنده می مانند.
 
+ نوشته شده توسط چشم بسته در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 و ساعت 9:43 بعد از ظهر |
حدود شصت سال پیش یک آخوند به روستائی رسید.با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستندو با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که میتواند پیش نماز آن روستا باشد.
کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش ندیده بود،با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحانی بگویم که من نماز بلد نیستم که خیلی زشت است،بنابراین بدون آنکه توضیحی بدهد، موافقت کرد.همان شب او تمام اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع آمدن پیش نماز را شرح دادو در آخر گفت که قواعد نماز را بلد نیست و پرسید چه کسی از میان شما این قواعد را میداند؟
نگاه های متعجب مردم جواب کدخدا بود.دست آخر یکی از پیرترین اهالی روستا گفت “تا آنجا که من میدانم برای مسلمان بودن لازم نیست خودت چیزی بلد باشی،کافیست هرکاری که پیش نماز کرد، ما هم تقلید کنیم”
>>با این راه حل، خیال همه اسوده شد و برای اقامه نماز به سمت مسجد قدیمی حرکت کردند.
مرد روحانی در جلوی صف ایستاد و همه مردم پشت سرش جمع شدند.آقا دستها را بیخ گوش گذاشت و زمزمه ای کرد، مردم هم دستها را بالا بردندو چون دقیقا نمیدانستند آقا چه گفته است، هرکدام پچ پچی کردند.
آقا دستها را پائین انداخت و بلند گفت الله اکبر، مردم هم ذوق زده از آنکه چیزی را فهمیدند فریاد زدند الله اکبر.باز آقا زیر لب چیزی خواند، مردم هم زیر لب ناله میکرند.آقا دستهایش را روی زانو گذاشت و چیزی گفت، مردم هم دستهایشان را روی زانو گذاشتندو ناله ای کردند، آقا دوباره سرپا شد و گفت الله اکبر، مردم هم سرپا شدند و فریاد زدند الله اکبر.آقا به خاک افتاد و چیزهائی زیرلب گفت، مردم هم روی خاک افتادند و هرکدام زیر لب چیزی را زمزمه کردند.اقا دو زانو نشست، مردم هم دو زانو نشستند.در این هنگام پای آقا در میان دو تخته چوب کف زمین گیر کرد و ایشان عربده زدند آآآآآآآآخ،
مردم هم ذوق زده فریاد کشیدند آآآآآآآآآآخ.
آخوند در حالی که تلاش میکرد خودش را از این وضعیت خلاص کند، خود را به چپ و راست می انداخت
و با دستش تلاش میکرد که لای دو تخته چوب را باز کند، مردم هم خودشان را به چپ و راست خم میکردندو با دستانشان به کف زمین ضربه میزدند.آخوند فریاد میکشید “خدایا به دادم برس” و مردم هم به دنبال او به درگاه خدا التماس میکردند.
آقا فریاد میکشید “ای انسانهای نفهم مگر کورید و وضعیت را نمیبینید؟”
مردم هم دنبال آقا همین عبارت را فریاد میزدند.
آقا از درد به زمین چنگ میزد و از خدا یاری میخواست، مردم هم به زمین چنگ زدند و از خدا یاری خواستند.
باری بعد از سه چهار دقیقه، آقا توانست خود را خلاص کندو در حالیکه از درد به خود میپیچید، نگاهی به جمعیت کرد و از درد بی هوش شد.جمعیت هم نگاهی به هم کردند و خود را روی زمین انداختند و آنقدر در آن حالت ماندند تا آخوند به هوش آمد.آن مرد روحانی چون به این نتیجه رسید که به روستای اشتباهی آمده است، بدون توضیحی روستا را ترک کرد و رفت.
اما از آن تاریخ تا امروز مراسم نماز جماعت در آن روستا برقرار است.
البته مردم چون ذکرهای بین الله اکبرها را متوجه نشده بودند، آنها را نمیگویند،در عوض مراسم انتهای نماز را هرچه با شکوه تر برگزار میکنند و تا امروز دوازده کتاب در مورد فلسفه اعمال آخر نمازشان چاپ کرده اند.البته انحرافات جزئی از اصول در آن روستا به وجود آمده و در حال حاضر آنها به بیست و دو فرقه تفکیک شده اند. برخی معتقدند برای چنگ زدن بر زمین، کفپوش باید از چوب باشد، برخی معتقدند، چنگ بر هرچیزی جایز است.برخی معتقدند مدت بیهوشی بعد از نماز را هرچقدر بیشتر کنی به خدا نزدیکتر میشوی. و برخی معتقدند مهم کیفیت بیهوشیست نه مدت آن.

باری آنها در جزئیات متفاوتند ولی همه به یک کلیت معتقدند و آن این است که یک عده باید مرجع باشند و بقیه تقلید کنند.

 

+ نوشته شده توسط چشم بسته در شنبه 13 اسفند1390 و ساعت 10:46 قبل از ظهر |
اصغر فرهادی عزیز دوباره مردم ما را شاد کرد و با افتخار از صلح و تمدن ایران صحبت کرد

لیلا حاتمی و پیمان معادی و دختر فرهادی نماینده 75 میلیون نفر بودند. اشکهای دختر فرهادی از پشت اون عینک کائوچویی اشکهای همه ما را جاری ساخت

54 جایره معتبر جهانی برای من شیرین است. در غرب 54 جایزه مال اصغر فرهادی است ولی در ایران با تاکیدی که بارها فرهادی کرده ، همه ما دخیلیم در این شادی...

چشمان اسپیلبرگ را میدیدم که خیره و با دقت داشت حرفهای زیبای فرهادی را گوش میکرد و احترام میگذاشت.

اونهاییکه امروز عصبی هستند ، نمیدانند که نبی اکرم فرمود ان الله یحب معالی الامور، خدا کارهای بزرگ را دوست دارد.

اونهاییکه از لج برنده شدن این فیلم ، دائم مردم را میترسانند که دشمنان و طراحان صهیونیست دارند نقشه میکشند برای بهم ریختن مردم ما، دقیق تر که باشند خودشان بیشترین بهم ریختگی را در روان مردم صلح دوست ایران فراهم میکنند.

قلم حرمت دارد که خداوند بدان قسم خورده. ن والقلم

بسته باد دست آنهاییکه شادی مردم این دیار موجب اضطرابشان میشود : غلت ایدیهم

-----------------------------------------------------------

ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌ اند و گمان می‌کنم خوشحال ‌اند. نه فقط به خاطر یک جایزه‌ى مهم یا یک فیلم یا یک فیلم‌ساز. آن‌ها خوشحال ‌اند چون در روزهایى که میان سیاستمداران حرف از جنگ، تهدید، و خشونت تبادل می‌شود، نام کشورشان ایران از دریچه‌ی باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیر غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه‌ی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى و کینه بیزار اند.»

 اقتباس : سایت دکتر علیرضا شیری

+ نوشته شده توسط چشم بسته در چهارشنبه 10 اسفند1390 و ساعت 1:1 قبل از ظهر |
شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...! شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !

حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید...
داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان...
دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند...
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.
میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !
چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!
او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند...
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!
قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ...
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.

فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...

 

اثرایتالو کالوینو
+ نوشته شده توسط چشم بسته در پنجشنبه 4 اسفند1390 و ساعت 9:47 بعد از ظهر |